امروز17 اذرتولد وبلاگم نمي دونم چي بنويسم يه جورايي چيزي برا گفتن ندارم .
وبلاگ هميشه مثل دفتر خاطرات مي مونه .برگ برگ اون مي شه روزهاي زندگي آدم هر كي به نسبت روزهاي خودش اون را پر مي كنه يكي پر از خاطرات خوب يكي پر از خاطرات بد ........
امشب آرشيو وبلاگم را يه نگاه انداختم پر از خاطرات بد پر از روزهاي تلخ امشب كه داشتم به گذشته فكر مي كردم خودم باور نمي كردم تو اين يك سال تمام اين روزها را سپري كردم گاهي دوست داشتم همه يه خواب باشن مثل يه كابوس اما........
اما اينجور نيست تمام اين وبلاگ تمام روزهاي زندگي منه روزهاي كه به سختي سپري شد روزهايي كه مي تونست بهترين باشه بدترين شد .
تو اون روزها خيلي ها بودن امروز نيستن خيلي ها نبودن امروز هستن خيلي چيزا تغيير كرد كه دوست نداشتم تغيير كنه خيلي چيزا تغيير نكرد كه دوست داشتم تغيير كنه.......
امشب خيلي دلم گرفته احساس مي كنم تمام درهاي آسمون به روم بسته شده خدايا خودت مي دوني چقد خسته ام پس كمكم كن خدايا..........

دل نوشت:
دلم تنگ است... به دنیای تنهایی ام پناه آورده ام؛ همان دنیایی که همیشه زمان ها در آن آرام می گیرم... در این دنیا آموختم تنها آمدن، تنها بودن و تنها رفتن را... این سرنوشت غم انگیز انسان است... در این میان هرچه انسان از دنیای فراموشی بیشتر فاصله می گیرد، تنهاتر می شود و هر چه روح فراخ تر می گردد، غمگین تر می شود و محزون تر ... سر در گریبان غم و چشم در افق دوردست خدا کرده ام و از این فاصله می نالم... غمگینم به خاطر غم دیگران؛ انسان های تنهایی که جزء خدا کسی ندارند تا درد دلٍ بی تابشان را چو من با او گویند... و این است سرگذشت انسان، انسانِ عاشق آفریده شده خدا... و همیشه عشق در جدایی معنا می یابد... عاشق سینه چاک می باید در فراق و جدایی از معشوقش جدا نباشد... در زمان هایی که نمی بیندش، ناله سر کند و در وصال تنها نظاره... در دوری فریاد برآوردن و در لحظه ی رسیدن تنها نگاه دوختن و فرصت را غنیمت شمردن و محو شدن در او، شیوه ی دلباختگان است...
.jpg)







